عرفان یوسفی

ابرهای سیاه کنار می‌روند و زیر آخرین اشک‌های شوقِ آسمان، این رنگین کمان است که در برابر خورشید سرِ تعظیم فرود می‌آورد.
شعاعی از نور به سمت سنگی می‌رود که کنارش رود جوانی جاریست و سرشار از زندگیست.
نور از شکاف کنار سنگ سر زده وارد می‌شود و به خانه ی مورچه ی کارگر مهمان می‌شود، مورچه را نوید شروع کار می‌دهد، مورچه از شکاف بیرون می‌آید و به سمت رود می‌رود به سمت جریان ؛ ناگهان به مانعی برمی خورد پس از کمی تقلا، موفق می‌شود که از آن بالا رود و به سوی آینده اش حرکت کند، آینده ای مجهول.

javaani.jpgابرهای سیاه کنار می‌روند و زیر آخرین اشک‌های شوقِ آسمان، این رنگین کمان است که در برابر خورشید سرِ تعظیم فرود می‌آورد.
شعاعی از نور به سمت سنگی می‌رود که کنارش رود جوانی جاریست و سرشار از زندگیست.
نور از شکاف کنار سنگ سر زده وارد می‌شود و به خانه ی مورچه ی کارگر مهمان می‌شود، مورچه را نوید شروع کار می‌دهد، مورچه از شکاف بیرون می‌آید و به سمت رود می‌رود به سمت جریان ؛ ناگهان به مانعی برمی خورد پس از کمی تقلا، موفق می‌شود که از آن بالا رود و به سوی آینده اش حرکت کند، آینده ای مجهول.
جوان احساس می‌کند که حشره ای از پایش بالا می‌رود، بلافاصله بر سر حشره می‌کوبد و مورچه، جان به جان آفرین تسلیم می‌کند.
 ماهی کوچولو گرسنه است تمام دوستانش، قربانیِ نیاز و طعمه ی قلاب شده بودند آخرین دوستش هم با این که صیاد را می‌شناخت گرسنگی را تاب نیاورده بود و خودش را به آغوش تیزتقدیرسپرده بود.
جوان که خیسِ رگبار بهاریست دوباره پایش را داخل رود می‌کند ماهی کوچولو به هوای غذا باز به سمت پایش می‌آید و مایوس برمی گردد، با آینده ای مجهول.

گوسفند‌ها در هم می‌لولند، جوان نی اش را خشک می‌کند و آهنگ می‌نوازد، به این امید که شاید این بار زودتر سر قرار بیاید.  یادش می‌افتد که امروز با خود عهد کرده که او را ببوسد، هرطورکه شده.  احساس تشنگی می‌کند، بوی شیر تازه به مشامش می‌رسد.
می آید، بقچه به دست، با همان روسری سفید با گل های سرخ و پیراهن آبی بلندی که پر بود از گلهای سفید.
جوان چشمهایش را می‌بندد تا به صدای پایش که نزدیک می‌شود گوش دهد، چه انتظار آرامش بخشی !
چشمانش را باز می‌کند ؛ چشمهایش براق تر از همیشه است، بقچه را به او می‌دهد، جوان محو زیبایی اش می‌شود و باز احساس تشنگی می‌کند.
دختر بلند می‌شود که برود، جوان دستش را می‌گیرد و  او دستش را پس می‌کشد، لبخندی می‌زند و صورتش رنگ گلهای روسری اش می‌شود. جوان باز می‌ماند تنها، این بار هم نتوانسته بود ببوسدش.
تشنگی به طرز عجیبی سراپایش را فراگرفته است، به سمت دختر می‌دود و درآغوشش می‌گیرد،
دختر بهت زده در آغوشش، خیسِ ترس و شرم و شوق است ولی جوان هنوز تشنه است، دختر مانع می‌شود و جوان هر لحضه تشنه تر...

باد میان برگها می‌رقصد ؛ برگی آزاد، آرام درفضا می‌چرخد تا به زمین برسد و روی مورچه را بپوشاند. گوسفندها همچنان در هم می‌لولند ولی این بار نگران !
 ماهی کوچولو از آب بیرون می‌پرد، سکوت رود را می‌شکند و دختر، دخترانگی اش را به باد می‌سپرد.

پاییز 86

---------------------------------------------------------------

3 نقد و نظر

مینا نوشته:

سلام آقای یوسفی
اینبار بیشتر لذت بردم.
نظر کاملم را به شما میل خواهم کرد.
امدوارم بازهم از شما بخوانم.

مرجان نوشته:

سلام آقای یوسفی عزیز

داستان زیبایی بود خصوصا که زیبا شروع شد و زیباتر تمام. به نوعی موجز بود. ممنون.
موضوعی که در آخر ذهن آدم را مشغول میکند این است که این آینده مجهول آیا همیشه همینقدر ترسناک و تلخ و تاریک است؟ و چه لذتی است که بخواهد ما را به سمت آن سوق دهد؟ اگر نه پس چرا همچنان همه ما میرویم؟ همه مورچه ها؟ همه ماهی ها ؟؟
و یا شاید من اشتباه فکر میکنم که این آینده مجهول را یاس آور نشان داده اید؟
ممنون میشم که راهنمایی کنید.
به امید موفقیت

مرجان نوشته:

راستی یادم رفت بگویم یک دلیل اصلی هم این عکسی است که برای این داستان گذاشتید!! ترس ناک است!!

نقد و نظر خود را بنويسيد