میلاد رضایی خلیق
آنک که پرده برافتاد
مَرد مُرده آزادانه نفس کشید
رهگذر ایستاد، رد خون را از روی صورتاش کنار زد
و قناری آواز سوزناکاش را نیمهکاره رها کرد
آنک که پرده برافتاد
حرفی نبود که بگویند بازیگران
بازیگران بازیگرخانه در آخرین پرده
نه تکگفتی و نه همشنودی
آنک که پرده برافتاد
بازیگرخانه در انتظار از سکوت شعلهور میشد
مَرد
مَردی که از دستاناش خون به خاک میچکید
آرام
آرامتر از آنی که بشنوی خندید و گفت:
«اینبار حقیقت را از من بشنو، رویا!
خونی که در رگ یک جامه
یک ردا یا یک نقش نمیگنجد
آلودهی خاک میشود
بشنو اینبار! این منام
مَردی که در تنپوش حقیقت آزادانه مُرد»
و پیشتر از آنی که دشنهی خونآلود به خاک بیفتد
مرد به درازای یک حقیقت بر خاک افتاده بود

نقد و نظر خود را بنويسيد