عرفان یوسفی

همان‌طور که در قسمت‌های قبل گفتم ...!
هم‌همه‌ای بود. مشکی متالیک مدل بالایی ترمز زد و مردی عظیم‌الجثه با شکمی همانند بشکه‌ی نفت پیاده شد، در حالی که چند چماق دورش کرده بودند.
شیخ کنجی نشسته بود و به این می‌اندیشد که چندین معده خالی مانده تا این معده این گونه فربه گردد.
پسرکی که کنارشیخ ایستاده بود فریاد زد:
«ای طبل بلند بانگ در باطن هیچ
بی تدبیر چه کنی وقت بسیچ
روی طمع از خلق بپیچ ار مردی
تسبیح هزاردانه بر دست مپیچ»

D.Ramzani.jpg
یکی از چماق‌ها به سمت جمعیت دوید و داد زد: «کی بود؟ جرأت داری یه کلمه خودتو نشون بده!»
شیخ بلند شد و پسرک را در پشت خویش قایم کرد.  چماق به‌سان بزی سرگردان که به دنبال شبدرش می‌گردد در میان مردم می‌دوید تا به شیخ رسید، یقه‌اش را گرفت.
چماق: «تو بودی؟»
شیخ: «بهر چه عربده می‌کشی؟»
چماق : «گفتم تو بودی؟ جواب بده پیرمرد؟»

(حالا بماند که چه‌طور مضمون حرف پسربچه را فهمیده و به‌اش برخورده، مانده‌ام که چه‌طور لحن صدای یک بچه را از یک پیرمرد تشخیص نداد!  واقعآ بعضی مشکلات ژنتیکی‌ست، باور کنید... به این می‌گن استعدادیابی و نخبه‌پروری!)

شیخ: «مشتی معجب نفور، مشتغل مال و نعمت، مفتنن جاه و ثروت که سخن نگویند الّا به سفاهت و نظر نکنند الّا به کراهت»
چماق که بسی هنگ کرده بود که شیخ به چه زبانی حرف می زند، شاکی شد:
«دو تا کلاس سواد داری فکر کردی چه خبره...  فکر کردی نمی‌فهمم چی می‌گی؟ فکر کردی خرم؟»
خری از توی جمع گفت: «بلانسبت!»
در این بین چماغ‌های دیگر صدایش زدند:
«ولش کن بدو بیا الان خبرنگارا میان.»

جمعیت کم کم پراکنده شد. شیخ لبخندی به پسربچه زد و قصد رفتن کرد که جوانی لاغراندام و ریزنقش با چند کتاب زیر بغل ، جلوی‌اش سبز شد:
«استاد من واقعآ تحت تأثیر رفتار و کلام شما قرار گرفتم.
ببخشید استاد، می تونم یک سوال بپرسم؟ نظرتون در مورد ماتریالیسم دیالیکتیک چیه؟
اصلآ تو جامعه‌ی سنت‌گرای مذهبی ما سکولاریسم می‌تونه موفق باشه؟»
و بدون این‌که منتظر جوابی باشد با هیجان ادامه داد:
«آیا شما معتقید که سمبولیسم  مبتنی بر آراء افلاطونی‌ها و آئین کانت و فلسفه‌ی شوپنهاور و نیچه و عرفان سولوویف است؟ به نظر من که...
راستی شما از طرفداران مکتب فرانکفورت نیستید؟!»
شیخ جوان را ورنداز کرد، دست به بقچه‌اش برد و گفت: «بیا خرما بخور، خرما!»  


شیخ برآن شد که جامه ای نو تهیه کند، نشانی جست و رهسپار مقصد شد . سر راه مغازه ای را دید پر از جعبه های پر نور- که بعدها فهمید به آن تلویزیون می گویند! -   همه هم یک چیز را نشان می دادند، مردی پشت جای‌گاهی قرار داشت که به واسطه‌ی وجود ده‌ها گوشت کوب رنگارنگی که جلو دهانش بود، چهره ی مهربان و نورانی‌اش به زحمت دیده می شد. با خشم فریاد می زد، گویی داشت جوابیه ای را از رو می خواند، پیرمردی که جلو در مغازه فال حافظ می فروخت خندید و زیر لب گفت:
«پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند
که دست جود تــو با خاندان آدم کرد
خدای خواست که بر عالمی ببخشاید
ترا به رحمت خود پادشاه عالم کرد!»


مقصد «پاساژ پله برقی» بود. وقتی شیخ به ورودی پاساژ رسید، چند جوان خوش‌تیپ با زلفانی آراسته را دید که دور یک دکه حلقه زده بودند و صدایی نابه‌هنجار به گوش می رسید. روی دکه با خطی خوانا نوشته شده بود: «انواع نوارهای مجاز». هر از گاهی هم یکی از آن‌ها در حال تصوف، حرکاتی موزون از خود ساطع می کرد که الحق والنصاف با سطح کیفی آهنگ ها match بود!
شیخ وارد پاساژ شد در حالی که با خود نجوا می کرد که خداوندا یعنی می شود روزی جوانان ما هم پله‌های ترقی ( نه پله برقی! ) را طی کنند؟ درهمان لحظه جوانی طی‌کشان، ببخشید تی‌کشان به سمت شیخ آمد و وی را کشان کشان به داخل مغازه راهنمایی کرد!
مدت کمی نگذشته بود که شیخ با یک تی‌شرت سبز چسبان با آرم بزرگD&G  جلو آن و یک شلوار جین مشکی که از هر سمتش زنجیری آویزان بود، از مغازه خارج شد. ظاهرش با آن محاسن و موهای پریشان و چهره ی حیران به راستی یک پارادوکس از نوع ایرانی بود!  


TU BI CANTINIO . . . !!                                 

× جناب کیمیاگر که چند صباحی است به فحش خوردن عادت کرده اند ، شاکی شدند و الان به بنده ایمیل زدند!:
" yani che? tamam shod En ghesmat? pas sahme ma che shod?! "

بنابراین ما هم اطاعت امر می کنیم...
شیخ که از تنگ بودن جامه ی نو به ویژه از کوتاه بودن فاق شلوار سخت به تنگ آمده بود و رنج و دردی وصف ناشدنی را تجربه می کرد زیر لب دعا کرد که الهی کیمیاگر مقطوع النسل شود!
 
------------------------------------
با تشکر از داریوش رمضانی که اجازه‌ی استفاده از کاریکاتور خود را به گیلانیان داد.
 


---------------------------------------------------------------

نقد و نظر خود را بنويسيد