نيما برادران

بخشکی شانس! چرا بايد اين اتفاق برای تو می‌افتاد؟! اين همه آدم اون اطراف بود. چرا تو؟ اونم درست لحظه‌ای که من اون‌جا بودم!
چی می‌شد اگه به جای تو يکی ديگه‌رو نجات کی‌دادم؟ يه آدمی که نمی‌شناختمش. يه غريبه. اون‌وقت اين امکان بود که کارم يه فايده‌ای داشته باشه. شايد يه دانشمند و حداقل يه دکتر. ولی نه! يه بچه بهتر بود. اون موقع تا عمر داشت منو يادش می‌موند. و اگه يه روز نااميد از ادم‌ها و خسته از روزگار، يه گوشه می‌نشست و غم می‌خورد، خاطره‌ی من بهش می‌گفت که خوبی هم وجود داره. ولی نجات دادن تو چه فايده‌ای داشت؟

آخ که اگه يکی ديگه جز تو بود، می‌تونستم راحت بگم آخ. بگم که چه‌قدر درد دارم. دست‌کم تو اين لحظات اين افکار تو ذهنم نبود. می‌تونستم به گذشته فکر کنم. حسرت بخورم که چه کارهايی می‌تونستم بکنم. لااقل تو با اين قيافه‌ی مسخره‌ات نگاهم نمی‌کردی و اين اشک ابلهانه رو گونه‌هات نبود و هی نمی‌گفتی: «عزيزم، منو ببخش». ازم نمی‌خواستی که مقاومت کنم. اين همه قسمم نمی‌دادی که ترکت نکنم. فکر می‌کنی من اين کارو به خاطر عشق کردم. فکر می‌کنی من عاشقتم. نه!
وقتی من بميرم، تو يه مدت به ياد من افسانه‌سازی می‌کنی. از خوبی‌هام می‌گی و از اين‌که چه‌قدر دوستت داشتم. از قوه‌ی تخيلت نهايت استفاده رو می‌کنی و هر حرکت منو يه جور تعبير می‌کنی و حتا شايد اين نگاه‌های لبريز از نفرت‌مو، نگاه‌های عاشقانه معنی کنی. ممکنه يه مدت عزلت‌نشين بشی و خودتو تنها نشون بدی. بقيه بهت می‌گن زندگی همينه و بايد به زندگی ادامه داد. اما تو می‌گی که بدون من، يعنی بدون عشقت، زندگی برات مفهومی نداره. ولی خوب، بعد از يه مدت فراموش می‌کنی.
بعد از يه مدت بازی کردن، خسته می‌شی. برمی‌گردی به زندگی‌ات. اين دوره‌ی مثلن تلخ برات يه نوع تنوعه. فقط اسم من به عنوان يه عاشق وفادار که جون‌شو فدای عشق کرده به گند کشيده می‌شه. چه‌قدر پوچ. اين عصبانی‌ام می‌کنه. ولی تو، اين عصبانيت منو هم به يه چيز ديگه تبديل می‌کنی. لعنت به قو‌ه تخيلت.
آدم‌هايی رو که دور و برم جمع شدن نگاه می‌کنم. يکی هی می‌گه دور منو خلوت کنن و تکونم ندن. اون يکی داره خوشو می‌کشه که به متصدی اورژانس بفهمونه حالم وخيمه و آمبولانس بايد سريع برسه.
همه احساساتی شدن. البته همه‌اش تقصير عاشق‌بازی تو نيست. اين آقا رو می‌بينم که داره زير لب برام ذکر می‌گه. می‌دونه که کارم تمومه. با اين حالتی که اون نگام می‌کنه و اون بغضی که تو صداشه، انگار داره به يه فرشته‌ی در حال مرگ نگاه می‌کنه، نه من. شرط می‌بندم اگه بهش بگم چه موجود پستی هستم باور نمی‌کنه. شايد داره بهشت رو برام آرزو می‌کنه.
من با اين کارم به حماقت دنيا کمک کردم. بعد از من اين داستان دهن به دهن نقل می‌شه. شايدم تو روزنامه بنويسن. بعد کسی که اين داستان رو می‌شنوه، با خودش می‌گه: «نه! عشق هنوز وجود داره. هنوز آدم‌هايی هستن که به خاطر عشق‌شون جون‌شونو می‌دن». من به باقی موندن اين حماقت و اين قصه‌ی دهن پر کن کمک کردم. من به اين می‌گم تراژدی. فکر نمی‌کردم اين‌جوری تموم بشه. اين‌که مرگم اين‌قدر احمقانه باشه. ما بدون اين‌که بخواهيم به دنيا می‌اييم و به طور معمول اون‌جوری که می‌خوايم زندگی نمی‌کنيم و هميشه جوری می‌ميريم که فکرشو نمی‌کنيم. هميشه فکر می‌کردم تو شب می‌ميرم.
نبايد اين‌جوری تموم شه. بايد بهت بگم. کوتاه و مختصر. تا بفهمی کاری که کردم به خاطر عشق نبوده. می‌تونم با يکی-دو جمله حقيقتو روشن کنم. سرمو می‌آرم بالا. سخته، ولی بايد اين کارو بکنم. درد داره، ولی چاره‌ای نيست. می‌فهمی که می‌خوام حرف بزنم. شايد فکر می‌کنی که می‌خوام بگم دوستت دارم، يا منو فراموش نکن يا بهت توصيه کنم که بعد از من به زندگی‌ات ادامه بدی. وای که چه ضدحالی می‌خوری. خنده‌ام می‌گيره. از تو. و از صدای آژير آمبولانس که داره بلند و بلندتر می‌شه. سرم گيج می‌ره. اين لذت خنده رو بيش‌تر می‌کنه. مثل قهقهه‌ی مستانه. رها و بی‌خيال. سرتو به دهنم نزديک می‌کنی و منتظری. لعنتی! زودتر از اونی که فکر می‌کردم رفتم. بخشکی شانس!

---------------------------------------------------------------

1 نقد و نظر

گلناز نوشته:

ایده داستان جذاب بود. طنز نهفته در جملات و پردازش داستان، به سخره گرفتن طنزآمیز کلیشه های اغلب روابط عاشقانه...

شروع آنقدر خوب بود که خواننده به دنبال علامت سؤال شکل گرفته در ذهنش تا پایان داستان برود. پایان غافلگیر کننده!

به شخصه فکر می کنم نوع نگارش جملات، بین ابتدا و انتهای موضوع، آنقدر گیرایی و پختگی نداشت، اما این ضعف نسبت به ایده خلاقانه داستان، آنقدر کوچک هست که با چند بار دوباره نوشتن و ویرایش، حل شود.


خوب می نویسید نیما:)
نوشته های بعدیتان را دنبال خواهم کرد...

نقد و نظر خود را بنويسيد