فرزين فخر ياسری

خانه‌زاد شده بودم، در کنار نرگس، همه‌ی خويشان در پی خويش رفته بودند. نرگس يک نقاشی متحرک افسون‌گر، با نگاهی سحرانگيز، که همه با خيال او زندگی می‌کردند. چه کسی جرأت ديدن‌اش را داشت تا عاشق او نباشد.
در تنهايی او من هم بودم که تنها صدای‌ام را از لابه‌لای کمدها و مبل‌ها و درهای اطاق‌اش می‌شنيد. او با صدای خوردن‌ام و من با صدای سرفه‌های‌اش، زندگی می‌کرديم.

muriyane.jpgبيمار بود و برای معالجه می‌رفت و برای نيامدن‌اش، هفته‌ها خود را می‌خوردم. مدت‌ها بود در بود و نبودش، خانه پر از نامه و هدايا می‌شد.
وقتی که بود، دگرگون می‌کرد همه‌ی آرامش روحی و جسمی دل‌باختگانش را که منتظر لبخندی از او بودند. اما زندگی او من بودم که فقط می‌خوردم و همه‌ی زندگی او سرفه‌های‌اش بود که با دردهای‌اش بيرون می‌ريخت. او همه عشق بود و افسون‌گری و لذت: او انسانی زيبا و من حشره‌ای زشت که در يک‌ديگر عادت شده بوديم.
هر دو ما رنج می‌کشيديم، رنج او زيبايی و رنج من زشتی؛ گاهی با سرفه‌های خلط آورش لذت همه‌ی خوردن را تلخ می‌کرد؛ چه‌قدر زيبايی او و خوردن‌ام لذت‌بخش بود؛ چه‌قدر رنج می‌کشيدم از سرفه‌های‌اش و دير امدن‌اش که بعدها دانستم دل‌باخته‌ی تو شده‌ام.
رفتن او و انتظار، غوغايی از جنون می‌آفريد؛ وقتی با رنگ و رويی رفته می‌آمد، خود را توی آينه می‌انداخت تا با رنگی شاداب بيرون بيايد و وقتی می‌آمد هوس هزارساله بودن را داشتم. صدای خوردن‌ام، قسمتی از روياهای‌اش شده بود، لحظه‌هايی که روی مبل می‌خوابيد و محل کارش آرايشگاهی بود که بعدازظهرها می‌رفت.
آن روز با زيباترين لباس، خود را در سطح شهر جلوه داد. و عاشقان‌اش با نگاه حسرت‌بارشان جان‌سوزترين نغمه‌های عاشقانه را برای او در ذهن‌شان می‌سرودند. ولی تنها جواب‌اش لبخندی بود که در زير پای‌شان می‌ريخت؛ آه چه‌قدر مردم با ديدن‌اش شاعر می‌شدند و من با تمام وجود به زيبايی او در دل‌دادگی مردم، رشک می‌ورزيدم و با تمام وجود می‌خواستم نرگسی ديگر باشم!
اما چه‌گونه می‌توانستم موريانه نباشم، من که همه‌ی وجودم خوردن بود، ولی به او عشق می‌ورزيدم و با او به همه جا می‌رفتم. من، در او بودم...!
مدت‌ها بود که نرگس خود را در زير دستگاه‌های پزشکی قرار می‌داد تا به درمان‌اش ادامه دهد. اما هر روز که نمی‌آمد مردم چيزی را در زندگی‌شان گم می‌کردند...
آن‌ها با زمزمه‌هايی به ترنم بهاری می‌گفتند کجا می‌رود اين فرشته‌ی زيبايی،... کی می‌آيد؟!
او در گورش به ابديت می‌پيوست و من هم در جای‌گاه‌اش موريانه‌ای بودم که نرگس نبود!
مصمم شدم بی‌آن‌که خوردن را فراموش کنم، افسون‌گری ديگر مانند نرگس، دل‌ربای مردمی ساده و عاشق شوم؛ او بی‌وداع رفته بود و من تنهاتر از نرگس ديگر شدم با خلق و خوی جويدن، با نگاهی شهوت‌ناک و جامه‌ای زرين و باشکوه برای زمزمه‌های عاشقانه‌ی دل‌باختگان‌اش. روح برخاسته‌ی او به تن زشت‌ام حلول می‌کرد، داشتم از خودم به ديگری می‌رسيدم و وقتی خود را به خانه‌اش رساندم بيش از پيش هوس خوردن داشتم. به آينه‌ی او رفتم و همان‌گونه شده بودم که او بود.
و برای همه، نرگس آمده بود تا برای هميشه بماند، اما حس بلعيدن و خوردن را نمی‌توانستم از خود دور کنم.
يک روز بهاری خود را به خيابان شلوغی که مسير رفت و آمد نرگس بود رساندم. مردم شهر مثل هميشه تظاهر به نديدن‌ام می‌کردند، اما با تمام وجود مثل من بودند، مثل من هميشه هوس خوردن و بلعيدن داشتند. فکر می‌کردند من تمام نرگس هستم و نيمه‌ی ديگر حجمی بود که در دهن شيفتگان‌اش بارور می‌شد و آن‌هايی که فکر دوباره ديدن نرگس را نمی‌کردند با ديدن‌ام شعف و شادی را در رگ و جان‌شان تزريق می‌کردند و در عشق او نشئه می‌شدند.
برای ادامه‌ی کار او بی‌آن‌که به دانش آرايش‌گری آشنا باشم به طرف آرايش‌گاه رفتم... همه از ديدن‌ام خوشحال شدند ولی از کار طفره رفتم و از بيماری خود گفتم؛ تا هنگامه‌ی برگشتن‌ام... شب شد.
و من چون او در تب و تاب خوردن فقط به جويدن می‌انديشيدم و وحشيانه در حال بلعيدن همه‌ی آن چيزی بودم که در توان داشتم.
ناگاه در خانه به صدا در امد.
خود را در برابر يکی از شيفتگان‌اش ديدم. او از چهل سال بيش‌تر داشت و بيش‌تر از چهره‌اش دل‌باختگی می‌کرد، برافروخته و مدت‌ها بود که به او عشق می‌ورزيد و در تب جان‌سوزش می‌سوخت.
«اجازه می‌دهيد بيام تو؟»
«بفرماييد»
سر از پا نشناخته خود را روی مبل سالن ديد. احساس جوانی عجيبی در او رخنه کرد.
«کاش هرگز نمی‌ديدم‌ات تا اين‌گونه عاشقانه بسوزم، روزهای دوری شما پيرترم می‌کند. و از اين‌که برای اولين بار خود را در کنارتان می‌بينم تعجب می‌کنم».
جوابی نداشتم به او بدهم، اما دوست داشتم او را مثل يک چوب خشک کهنه جويده باشم... گفت‌وگو ميان من و او تا ساعتی از نيمه‌شب گذشته ادامه داشت تا وقت رفتن او که حس گرسنگی مرا بيش‌تر می‌کرد.
از فردای آن روز، بيش از پيش، سعی کردم يک نرگس واقعی باشم؛ اما من ذره-ذره، عشق‌ها و عصاره‌های خواهش او را می‌جويدم؛ ولی دل‌ام...
باز هم شبی ديگر، و باز هم مرد ميان‌سال... و باز هم عطرهای مست‌کننده و هر لحظه که می‌گذشت چيزی او را از خود بی‌خود می‌کرد.
نگاه که به خواهش‌اش می‌انداختم انگار چيزی نمی‌ديدم.
همه‌اش را بلعيده بودم و دست‌های‌اش که در دهان‌ام بی‌حس می‌شد و قلب‌اش که آرام-آرام مثل پاهای‌اش از توان می‌افتاد، عاجزانه گفت: کمک کن بروم...
در کُل، خوردن چوب‌ها و اشياء لذت‌بخش‌تر از خوردن آدم‌هاست.
می‌خواست برود. خنده‌ام گرفت. دست‌های‌اش که جويده شده بود مثل قلب‌اش و پاهای رفتن‌اش. نتوانست برخيزد و بی‌هوش در کنارم افتاد.
سحرگاه طلوع نزده او را به خانه‌اش فرستادم. با رفتن‌اش خود را توی آينه انداختم تا تمام موريانگی خود را ببينم، موريانه‌ای که نرگس نبود... من بودم!
چند هفته گذشت، شنيدم آن مرد دل‌باخته به علت پوکی استخوان که هنوز لذت خوردن‌اش در دهان‌ام بود، مرده است!
يک سيری دل‌پذير و بی‌حد و حصر نصيب من شده بود. لذت آن مرد تا لحظه‌ی مرگ در تن‌ام بود. او طعم واقعی عشق داشت و من، از او پر شده بودم و حيات‌ام ادامه داشت.
...بار ديگر آمده بود. دل‌باخته‌ای ديگر، جوان‌تر و درمانده‌تر.
«بفرماييد».
در کنارم نشست، با نگاه‌اش حرف می‌زد، کاش می‌توانستم بگويم: من موريانه‌ای هستم که نرگس نيست! او را جز يک تکه گوشت هوس‌آلود نمی‌ديدم، او تشنه‌ی من نبود، نرگس را دوست داشت که در تن من دميده شده بود... او گرسنه‌ی نرگس بود و من گرسنه‌ی او! و بی آن‌که مرا بشناسد همه‌ی لذت‌های پنهانی‌اش را می‌جويدم؛ و او به آرامش می‌رسيد. تا آن‌جا که غرق لذت‌های‌اش بود. بی‌هوش او را توسط ماشينی با تلفن به خانه‌اش فرستادم. و فردای‌اش دانستم که چون آن‌يکی چيزی از حيات‌اش نمانده است.
و من عادت به خوردن داشتم. هر شب بی آن‌که سير بشوم، لقمه‌ای تب‌آلود و عاشق در ِ خانه‌ی مرا به صدا در می‌آورد تا پس از سير شدن‌ام او را به خانه‌ی ابديت بفرستم.
...و هر شب داستانی جديد از عشق می‌شنيدم؛ هر شب...
و چه‌قدر زيبا، عاشقان نرگس در تن موريانگی من شاعر می‌شدند، اين افراد جنون‌زده به عشق نرگس طعم تلخ و مرگ‌آفرين مرا می‌پذيرفتند.
اين چند ماه به اندازه‌ی يک چشم بر هم زدن گذشت.

مدت‌ها بود دل‌باخته‌ای در خانه‌ی مرا به صدا در نياورده بود و مدت‌ها بود که داشتم به اوج گرسنگی می‌رسيدم. با تصور شنيدن صدای در، پيوسته سوی در می‌شتافتم. اما مثل هميشه مأيوس و درمانده خود را توی اينه‌ی نرگس می‌انداختم، به لوازم آرايش او و لباس‌های‌اش و آن‌چه که می‌توانست او را در تن من زيباتر کند می‌انديشيدم. و اين حرص دست‌ها و پاهای واقعی مرا از وجود نرگس بيرون می‌آورد و چنگال‌های حشره‌گونه‌ی من وحشتناک‌تر از تن من روی لباس‌های او نمايان می‌شد... مدت‌ها بود که ديگر خودم نبودم و داشتم از خودم بيرون می‌آمدم با آواز جوجه‌ای که هميشه در کمين من بود.
گويی به او می‌رسيدم و حس عاشق بودن‌اش را مثل خيلی‌ها که در خانه‌ی مرا به صدا در آورده بودند و به خانه‌ی ابدی رفته بودند، آن هم با تمام لذتی که داشتند و با واپسين لبخندی که به من هديه می‌دادند. اين باور عاشقانه را می‌بايست می‌پذيرفتم که مثل يک انسان می‌بايست عاشق می‌شدم... آه، نه، نه، اين خيلی دردآور است. تحمل يک عشق از خوردن يک کوه چوب تلخ سخت‌تر بود.
آن خوردن‌های زياد مرا به صورت کوهی متحرک از گوشت ساخته بود. چه‌قدر از نرگس دور شده بودم و به خودم می‌رسيدم.
سرنوشت قضاوت‌کننده‌ی خوبی‌ست، اما تحمل اين قضاوت به يأس و نيستی مبدل خواهد شد. و من به همه حتا به خودم خيانت کردم. آن‌ها کجا رفته‌اند که به خاطر عشق، همه‌ی ذت‌ها را تا پايان مرگ تحمل می‌کردند.
امروز نرگس تنها نيست، و اين باور بر من آمد که خود نيز يکی از شيفتگان او هستم که به او خيانت ورزيدم و بايد برای محاکمه به او پناه ببرم... آيا او مرا خواهد پذيرفت؟!
آه، چه‌قدر تنهای‌ام و جوجه‌ای که هميشه برای من می‌خواند به در خانه‌ی من می‌آيد و من کوچک‌تر از خود شده‌ام به بال‌های او پناه می‌برم؛ تا از بال‌های‌اش مرا با منقارش ببلعد و می‌بلعد... سوی معده‌اش می‌روم. و شکلی از من سوی مرغ‌دانی پناه می‌برد. پس از مدت‌ها شهری در آرامش، ياد نرگس را در خواب‌های‌شان زمزمه می‌کنند.
و جوجه با صدای‌اش مرگ مرا اعلام می‌کند و چه‌قدر زيبا و با آواز جوجه‌ای خوانده می‌شوم...

---------------------------------------------------------------

نقد و نظر خود را بنويسيد