همانطور که در قسمتهاي قبل گفتم…!
شيخ به شهر باران مشرف شده و در طول يک ماهي که گذشت کلي کلّهماهي خورده و با فضاي جديد اخت شده بود.
روزي شيخ از کنار دکّهي روزنامهفروشي ميگذشت، ناگهان عکس خودش را با يک کراوات صورتي همراه يک عدد بانوي زيبا رو (که بعدها فهميد J.Lo.. است) ديد با اين عنوان:
«يکي از خوانندهها و بازيگرهاي به واقع برجستهي آمريکا، هفتهي پيش صيغه کرد!»
شيخ که از فرط حيرت در بحر مکاشفت غوطهور بود، دستاناش را سوي آسمان گرفت و گفت: «خداوندا تو را هزاران بار شکر که لوح فشردهاي از ما نساختهاند و روانهي بازار نکرده اند!» روزنامه را خريد…
(با کدام پول؟! دو شب قبل يک گروه راک زيرزميني از او شعري درخواست کرده بود و به عنوان هديه، مقداري اسکناس قرمز به او داده بود. ولي شيخ سخت اندوهگين گشته بود که اين همه زمين خدا، چرا جوانان ما زير زمين…؟!)
شيخ مشغول ورق زدن روزنامه بود تا مطلب مربوط را بيابد که به ناگاه مردي را ديد عبا پوشيده، سيگار به لب با سنتوري کنار جوب نشسته، تنها و درمانده. به سمتاش رفت و دست بر شانهاش گذاشت و گفت:
«نامات چيست اي جوان درويش مسلک؟ کمي آهنگ بنواز که دلمان گرفته.»
جوان نگاه بيروحي به شيخ انداخت و زير لب گفت: «علي سنتوري!» مکثي کرد و ادامه داد: «چييه؟! فيلم ميخواي؟ ميشه هزار تومن!»
شيخ که حالِ علي را خوشايند نمييافت ترجيح داد که تنهاياش بگذارد. فقط هنگام وداع شمارهی حساباش را گرفت!
روبهروي شيخ روي ديوار چيزي نوشته شده بود که به سختي خوانده ميشد:
«پادشاهي کو روا دارد ستم بر زيردست
دوستدارش روز سختي دشمنِ زورآورست
با رعيت صلح کن وز جنگِ خصم ايمن نشين
زانکه شاهنشاهِ عادل… مرگ بر شاه»
روزنامه را دوباره ورق زد و آن تيتر کذايي را پيدا کرد، ولي فقط در چهار خط بسيار ريز نوشته شده بود: «يکي از دوستانام که نه، ولي دوست يکي از دوستانام، اونم نه، ولي عمهاش هفتهي پيش در کوچهاي قدم ميزده و خانوم مذکور را ديده که با ماشين شاسيبلندش از آن کوچه گذشته و گنجشکي بيتربيت به شيشهي ماشيناش ابراز لطف فرموده و طرحي کوبيسم آفريده است. البته ما مطمئن نيستيم که قضيهي صيغه تا چه حد جدي است اما مطمئنأ و صددرصد عمهي دوست دوستام ديشب عروسي پدر پسر شجاع، دعوت بود.»
شيخ اين بار انگشت حيرت در دماغ تحير فرو برد و ساعتها انديشيد که آن عنوان و عکس چه ربطي به اين مطلب دارد و چون به نتيجهاي نرسيد دوباره شروع کرد به مورد عنايت قرار دادن کيمياگر و خانواده، ولي حواساش بود که يک فحش را دوبار ندهد!
!!...TU BI CANTINIO
□ □ □

خیلی زیبا بود. منتظر ادامه داستان هستیم. موفق باشید.