بازيگران: ماسی. تو. من ِ راوی
«تو» روی تخت دراز کشيده است. پوست تناش چروکيده شده و روی گوشتاش آويزان مانده است. از بالا و گوشهی اتاق، چهرهاش مبهم ديده میشود، با اندکی مو روی سرش و پتوی رها شده روی تناش. سرش را به آن طرفی چرخانده است که ماسی نيستاده.
ماسی: يک ليوان آب میخوری؟
تو [بر تخت نرماش اندکی میجنبد. با بیميلی و به زحمت]: نه!
ماسی: رودهات را به کار میاندازد!
تو [اندام صورتاش شکل تنفر گرفتهاند. لبها کج شدهاند اما در نهايت همهچيز به تلخخندی مضحک تبديل میشود]: روده! [فکر میکند که]: مگر من سرطان روده نگرفتهام؟ اين ماسی عجب خری ست!
تو يک تصوير به يادش میآيد. در اواخر جوانی، وقتی کمکم امتيازهای يک زندگی موفق را جمع میکرد. حالا وقتی ست که تمام آنها را به دست آورده است. در خودش میپيچد.
[ پرده جمع میشود.]
×××
[همان شخص، همان خصوصيات، همان اندازه، همان اندازهی مو، همان شکل پتو.] پتو را روی خودش صاف میکند. کمی سرش را روی بالش بالا میآورد. سعی میکند پاهایاش را کمی تکان دهد. دوباره خودش را به گرمای زير پتو میچسباند.
ماسی: اگر چيزی میخواهی بگو. من کنارت هستم. چيزی نمیخواهی؟ پس من اينجا کاری ندارم. میروم به جايی که انسانی به کمک محتاج باشد.
تو [سقف دهاناش را با زبان مزهمزه میکند]: يک ليوان آب! سرد نباشد لطفا!
ماسی [نيم ساعت بعد]: بطری آب در يخچال بود. منتظر ايستادم تا گرم شود.
تو [سعی میکند ليوان را با دست راست نگه دارد. ليوان را يکنفس سر میکشد.]: بد نبود!
يک تصوير به ياد تو میآيد. هنگامی که آرزوهای بسيار داشت و هرروز با خودش حرف میزد تا آرزوهایاش از يادش نروند! امروز منتظر است تا ديگر ماسی را هيچ وقت نبيند. گرچه هميشه دلاش میخواست چيزهای بيشتری ببيند.
[پرده برچيده میشود.]

×××
[همان.] لبهی پتو را کنار میزند. دستاش را بر لبهی تخت میکشد و دست ديگرش را بالا میگيرد تا نگاهاش کند. پایاش را کمی بيشتر حرکت میدهد. بیجهت و به هر طرف که ممکن است. آرام و بازحمت. لبهایاش از هروقت ديگر کشيدهتر به نظر میرسند. تو [با ترديد اما با تحکم، با بلندترين صدايی که میتواند حرف بزند]: ماسی، يک ليوان آب سرد بيار.
ماسی: مطمئنايد؟
تو [فقط نگاه میکند].
پس از خوردن آب همراه لرزی که به تناش افتاده، میجنبد. چشماناش را میبندد و خودش را همراه لرزهها میبرد.
[پرده پاره میشود.]
×××
راوی: من هربار از همان زاويه نگاه کردهام. از تنها يک زاويه. و زندگی «تو» را در يک زاويه روايت کردهام.
×××
«اگر مرگ نبود، زندگی معنايی نداشت». انسان در بستر مرگ يا تنهايی، مورد هجوم خاطرهها قرار میگيرد. عادت کردهايم تنهايی را با مصرف از بين ببريم. با مصرف تلويزيون، ميهمانی، حرف زدن و در نوع ديگر، کتاب، خيالپردازی يا نوشتن. اما در برخورد با مرگ، انسان در برابر خاطره و زندگی گذشته، باز و نفوذپذير است. ديگر زمانی برای مصرف نمانده. زمان روی جان راه میرود. مرگ، مصرف را بيهوده میسازد.
مرگانديشی، منفیبافی نيست. ديدن مرگ نگاه تازهای ست به فرصت کوتاه زندگی، نگاه تازهای ست به خود. نگاه تازهای ست به خود ِ محدود شده/محدود مانده. ديدن مرگ ازينرو بازگشت به ديدن خود است. انديشيدن به پايان در نهايت انسان را با پرسش آغازين روبهرو میکند: «بودن يا نبودن؛ مسئله اين است». انسانی که شجاعت روبهرو شدن و يافتن پاسخی برای اين پرسش را داشته باشد، برای فرصت محدودشدهی زندگی معنايی يافته است! پس انديشيدن به پايان، ديدن حال (در نهايت اراده به حال) است.
مرگ موجب پوچی زندگی میشود؟ بیشک مرگ ذهن انسان را با مسئلهی زمان و گذشت زمان درگير میکند و اغلب اين پرسش را پيش میکشد که «اگر میميريم، کار کردن [زحمت دادن به خود] برای چيست؟»
اين نوع تفکر دو شکل عمده دارد. اول اينکه تلاش و پويش را در ذات خود بيهوده میپندارد و آن را نوعی زحمت زيادی میداند. دوم اينکه تلاش و پويش را وسيلهای میشمارد برای رسيدن به هدفی بالاتر که يک بستهی امتيازهای اجتماعی (خانواده، شغل، زيبايی و…) يا بستهی از پيش تعريفشدهی موفقيت است. اگر نام اين هدف را «آن» بگذاريم، در چنين شرايط ذهنی، فرد همواره در پوچی به دست آوردن «آن» است، بی آنکه بداند در مقابل زمان محدود زندگی، «آن» ارزشمند است يا نه.
در همينجاست که تجربهی مرگ، تجربهی گريزناپذير انديشيدن به خود، به عنوان يک عامل محرک/آزاردهنده بر انسان چيره میشود. فرد، تنها در برخورد با اين تجربه به ناگهان از خود میپرسد تا چه حد به خودش انديشيده است؟ آيا در زمان محدود زندگی، آنقدری به خودش انديشيده است که «آن» را پيدا کند؟ آيا کارش، وضعيتاش و اخلاقاش را قبول میکند يا به اين دليل که مورد تاييد جامعه قرار گرفته است يا جوابگوی نيازهای روزمرهاش است، آنها را میپذيرد؟ ور سرآخر هم به اين پرسش میرسد که «آن» چه را که فکر میکرده در مقابل زمان محدود زندگیاش ارزشمند است، تا چه حد به ظهور/عمل رسانده است؟
حتا انسانی که به خود انديشيده هم در اين سوال گرفتار میآيد، از آنجا که در جامعهی خويش گرفتار است: محيط فرد، اين بستههای اجتماعی را به صورت کامل و بینقص، ارزشمند میداند. پس فرد در اين انديشه است که «آن» را (چه از پيش تعيين شده باشد يا خودخواسته) به حد کمال برساند. بنابراين حتا از ديد فرد انديشمند، رسيدن به هدف و کامل شدن موفقيت است.
ديدن، گزينش انسان است و کنش، ارادهی فرد نسبت به زمان حال. انديشه و عمل يا گزينش و کنش، همواره در چرخهی گريزناپذير شکاف بين ذهن و عين (سوژه و ابژه) قرار میگيرند. ازينرو توالی ناکامل و برگشتپذير ديدن-کنش با اصل کامل بودن در تضاد است.
فرد ِ کنشگر نيز شايد بايد تنها در انديشهی طی کردن مسير ديدن-کنش باشد، نه در پی تمام کردن ِ آن. چونان عارفی که تداوم ِ ذکر گفتن او را به تعالی میرساند، نه معنای مشخص ذکر. با اين تفاوت که ذکر، «آن» ِ از پيش تعريفشدهای ست که از تجربهی بشری به دست آمده است. اما برای يک کنش مستقل به «آن» تعريفشده يا بازتعريفشدهای از خود نيازمنديم. در اين راه تنها تداوم مهم است و نه يک گام بلند. زمان گام بلند، اغلب ديرتر يا زودتر از آنچه پيشبينی میشود، فرامیرسد.
×××
راوی: نتيجهگيری نداريم. ساختار مقالهای که در مورد ضرورت نقص در انديشه است، بايد ناقص باشد. ازينرو مقدمه هم نداشتيم.
□ □ □

نقد و نظر خود را بنويسيد