هر چیزی وجه پنهانی دارد و وجه پنهان زندگی مرگست یا میتوان گفت پنهانبودگی زندگی مرگ است. انسان تنها موجودیست که میتواند به مرگ خود فکر کند.
میتواند آن را از پنهانی خودش بیرون بیاورد. مثل خورشید که ماه را… اما مرگ هم مثل ماه دو روی دارد رویی روشن و شفاف و روی دیگر تاریکی و پنهان بودگی. ما همیشه رویه شفاف و روشن مرگ را میبینیم که هی تکرار میشود و با این تکرار شفافیت خود را از دست میدهد.
ما مرگ را در بزرگراه ها دیده ایم، گاهی پشت به پشت همین دیوار خانه مان، چند کوچه آن طرف تر یا حتا در همین خانه خودمان، توی تلویزیون مرگ بارها و بارها سرک کشیدهست و رفته است.مرگ خودش را با این تکرار در زندگی پنهان میکند و ما را از تأمل باز میدارد. فکر کردن به مرگ فکر کردن به غیابش است، یعنی زندگی، و زندگی یعنی فکر کردن به غیاب خودش. اما فکر کردن به مرگ زندگی را برجسته میکند. در اینجا ما دچار دور میشویم و این دور لازمه ی درک است.
البته زندگی جز سکونت داشتن بر زمین نیست. فرصت چندین سالهای برای بودن. برای درخشش در تاریکی مرگ.این فرصت به اختیار ما نبوده اما به اختیار ما واگذار شده است.
تا به حال هر چه فکر کردیم، فکر کردن به مرگ نبود. فکر کردن به «فکر کردن به مرگ» بود.
در واقع ما نمیتوانیم به مرگ فکر کنیم. مرگ از تعریف میگریزد و مدام تعریف میشود. مثل اینکه مرگ بیدار شدن در غار تاریکیست منهای خودت و زندگی به شکل شفافیت زده بیدار شدن در روشنیست منهای خودت. آنقدر شفاف که دیده نشوی. اینها شکلی از مرگ اند که زندگی را از تأکید میاندازند.
دختری که از خیابان میگذرد پذیرای هزاران نگاهست الّا نگاه خودش. ما غالباً خودمان را درون یک موقعیت نمیبینیم. تنها موقعیت ها را میبینیم. شاید یادآوری یک موقعیت کمکمان کند. مثلاً دعوایی خیابانی را که امروز شاهد بوده ایم. کسی از ماشین پیاده میشود در حالی که چماق بزرگی در دست دارد و یک پایش هم لنگ میزند. آن یکی هم از ماشین پیاده میشود اما با تأخیر و دستش هم خالی است. میخواهید بدانید موضوع چیست.میایستید اما بیشتر از هر چیز میخواهید بدانید یا ببینید اولین ضربه را که میزند، چماق یا مشت.فاصله شما با دعوا یک خیابان دو طرفه است.اما شما میتوانید وقتی صحنه را به یاد میآورید روی دستها و سر کچل مرد چماق به دست زوم کنید.حافظه میل دارد به خاطره هایش نزدیک شود. اما این نزدیک شدن چیزی را از دست میدهد.احساس بودن در موقعیت را.
ما هر چقدر به اشیاء نزدیک میشویم به همان اندازه درک دورتری از خود و آنها پیدا میکنیم. این دورتر کش میآید و گنگ میشود. ما در عصر نزدیک بینی جهانیم. آنقدر به س.ک.س نزدیک میشویم که میل جنسی را در کارهای دیگرمان از بین میبریم. همه چیز در حال فروپاشی و مرگ است. نشانه های مرگ در همه جا حضور دارند. هگل از مرگ هنر یاد میکند، بودریار حلقه را تنگ تر میکند و از پایان امر اجتماعی سخن میگوید و من از فروپاشی میل جنسی.(غرض هم سنگی شخصیت ها نیست بلکه بستریست که مرگ فراهم ساخته تا همه چیز را در حال فروپاشی اش نظاره گر باشیم)
زندگی به ما فرصت میدهد تا آن را به شکل تازهای تجربه کنیم. به قول هایدگر وقتی ماشین استارت نمیخورد برای لحظهای وقفهای وجودی در ما شکل میگیرد تا نسبت خود را با جهان پیدا کنیم و روند فروپاشی و مرگ را برای لحظهای - اما ماندگار- قطع کنیم. وقفهای که از آن یاد شد رویکرد اصیل و شاعرانه انسان بر زمینست تا برای وقفه دائمیبه نام مرگ خود را مهیا سازد.این مهیا بودن برای مرگ، وقفه های زندگی را ابدی میکند.مثل شعری که لب به لب میگردد در آیندگان.نشانه های مرگ همه جا هستند و به قول هولدرلین هر جا خطر هست، راه نجات هم آنجاست.

نقد و نظر خود را بنويسيد