همانطور که در قسمت های قبل گفتم..!
کيمياگر آمد و جام را به شيخ داد و به اصرار گفت :
” يا شيخ اين معجون زمان است و تنها کسی که لايق نوشيدن اين جام است شماييد ”
شيخ که نمی خواست دلش را بشکند ، جام را گرفت و سر کشيد ، البته seck ! .
مدت کوتاهی نگذشته بود که احوال شيخ دگرگون گشت و گويی به خواب ابدی فرو رفته است .
…
با صدای دهشتناکی - بعد ها فهميد آهنگی از آخرين آلبوم … ، بود
- از خواب پريد همه چيز حيرت انگيز و هولناک بود ، ارابه های آهنی با
اشکال مختلف که بدون قاطر و اسب وشتر حرکت می کردند !
گويی روز محشر است ، همه ی لباسها در حد انفجار تنگ بود !
دخترها
گويی که عازم بيجار چای بودند و پسرها هم که نياز مبرم به دست به آب
داشتند شلوارشان را تا حد ممکن پايين آورده بودند و مو ها هم همه به سمت
آسمان دست به دعا بودند که خدايا خسته شديم از اين همه چسب !
در اين بين شيخ ، جوانی را ديد که به ظاهر مقبول تر از ديگران بود ، صدايش زد :
” ای جوان بايست ، مرا با تو سؤالی است ”
جوان ژنده پوش با محاسنی که کل صورتش را پوشانده بود به سمت شيخ آمد و گفت : ” جوووونم؟ ”
شيخ سخت در حيرت شد که چرا صدا و سيما با هم تطابق ندارد !
و پرسيد : ” به شکار می روی جوان ؟! ”
جوان عينکِ گردش را بالا داد و با دلربايی پاسخ داد : ” نه عزيزم ، اين سازمه ، آخه می دونی من دانشجوی هنرم ”
شيخ که در اين برهوتِ هنر ، هنرمندی يافته بود با شوق فراوان گفت :
” ای جوينده ی هنر بگو که حال چه زمان است و کدامين مکان ؟ ”
جوان با تعجب شيخ را ورنداز کرد ، با عشوه ی خارق العاده ای خنديد و گفت :
” ای وای نکنه دوربين مخفيه؟ آره شيطون؟! ”
دستی به موهای انبوهش کشيد و با ملاحت گفت : “سال 1386 هجری شمسي ، رشت ،گلسار ! “
و نيشگونی از لپ شيخ گرفت و رفت .
شيخ که پاک گيج بود و اثری از گل و گياه نمی ديد رو به آسمان کرد و گفت :
” گل به تاراج رفت و خار بماند ! گنج برداشتند و مار بماند ”
دختری ، نوری - بعد ها فهميد که فلاش دوربين دختر بوده که عکسی از او انداخته بود تا در
فوتو بلاگش بگذارد ! _ در چشمش انداخت معده ی شيخ که زمان و مکان نمی شناخت ، شديدا اعلام وجود می کرد .
اولين جايی که بوی خوبی به مشامش رسيد داخل شد و تکه ای نان خواست و کمی خرما ،
صاحب مغازه با شکمی فربه و ابروانی در هم ، گفت : ” اشترودل دارم ، می خوری ؟! ”
شيخ که تصور کرد فحشی ناجور به وی داده شده فرياد زد :
” هرکه زر در ترازوست زور در بازوست . وانکه به دينار دسترس ندارد در همه دنيا کس ندارد. ”
در اين گير و دار جوانی بلند بالا با زلفانی که در باد می رقصيد به سمتش دويد ، با وجد در آغوشش گرفت و گفت : ” ما يک مجله ی مجازی تو گيلان راه اندازی کرديم که قرار است برای عيد اولين شماره اش در بياد . من دبير بخش اجتماعی هستم و می خواستم با شما مصاحبه ای داشته باشم يا اصلا اگه خودتون مطلبی با موضوعيت تولد و مرگ دارين به ما ميل بزنين البته فقط در صورتی که قبلا جايی چاپ نشده باشه . اين خيلی مهم است ! ”
شيخ که يک کلمه هم از حرف های جوان نفهميده بود و در گرداب گرسنگی و بهت و ترس و خشم غرق شده بود هر چه قدر که می توانست زير لب کيمياگر و مادر و خواهرش را مورد عنايت قرار داد !
!!…TU BI CANTINIO

نقد و نظر خود را بنويسيد