نسیم خنکی از
درز پنجره به نرمیوارد میشود، به سمت تختاش میرود و کف پای عرق کردهاش را
قلقلک میدهد، میان انگشتاناش وول میخورد، طاقت نمیآورد و پایاش را زیر پتو قایم
میکند، همیشه خودش را قایم میکند، همیشه، حتا وقتی که تنهاست.
امروز روز دیگریست. امروز اللهیار به دیدار یار
خواهد رفت. طبق معمول چند ثانیه به سقف زل میزند، ترک سقف را دنبال میکند تا گم
میشود، همیشه گم میشود، همیشه، حتا وقتی که همه چیز آشناست.
کتابخانهی روبهروی تختاش بر او درود صبحگاه
میفرستد، اللهیار با تمام قدرت به سمتاش
تف میکند
ولی فاصله زیاد است و تودهی بزاق فرود میآید و به فرش میچسبد. بر خلاف همیشه
امروز تختاش را مرتب میکند.
دستهایاش را
زیر آب، پیاله میکند، مانند زمانی که زیر مشت مادر بزرگ میگرفت تا سهماش را از
آجیل عید بگیرد. آب را به صورتاش میکوبد. چه حس دلچسبی. ناگهان دلاش تنگ میشود،
به تنگی شکاف بین انگشتاناش.
اللهیار امروز یارش را خواهد دید. دستش را با
خمیر ریش پر میکند و به صورتاش میمالد. حس میکند که دارد یک جوجهتیغی پیر را
ماساژ میدهد، به آیینه نگاه میاندازد، یاد بابانوئل میافتد و کریسمس و مسیح و میخهای
تیزی که کف دستاناش را میشکافت. فکرش را میدزدد تا جلوتر نرود. ديشب یادش رفته
که تیغ بخرد، تیغ تیز. مجبورست با تیغ کند و خونی یک ماه پیش ریشاش را بزند. بر
خلاف همیشه با لطافت خاصی تیغ را بر صورتاش میکشد.
یک جفت چشم عسلی خوشگل به اللهیار خیره شده.
شاید فهمیده که باید صبحانهی امروزش شود. عطر نیمرو مست کننده است. به خصوص که با
کرهی حیوانی سرخ شود. اللهیار فکر کرد که این کره از شیر کدام گاو پدربزرگ است. گاو
سیاه با شاخهای زرد یا آن گاو سفید که پای چپاش میلنگید. ترجیح میداد که شیر
گاو سیاه باشد، چون شش ماه پیش گاو سفید را وقتی که داشت رفع حاجت میکرد دیده بود.
و به این نتیجه رسید که زندگی شهری چقدر حساساش کرده!
در سکوت و آرامش، لذت خوردن را تجربه کرد.
هرچند که هرازگاهی یاد چشمان عسلی مریم میافتاد که داشت بین دندانهایاش تکه-تکه
میشد. به خلسهی چندشآور سیری رسید.
یقهی کت و شلوار مشکیاش را گرفت و از کمد بیروناش
کشید. مثل وقتی که آن مرد عصبانی او را از ماشین بیرون کشیده بود. چند ضربه به آن
زد تا خاکاش را بتکاند، مثل آن مرد که او را زده بود. یک پیراهن سفید که او را یاد
کفن بچهای میانداخت. یک کراوات مشکی که هر چه تنگترش میکرد به تمدن نزدیکتر میشد!
یک بار، دوستاش توی عروسی بهاش گفته بود:
«آخه این همه رنگ، چرا سیاه؟ کراوات سیاه واسه
عزاست، نه عروسی.»
ولی اللهیار به حرفاش توجه نکرده بود. هیچ وقت
به حرف کسی توجه نمیکرد، هیچ وقت. حتا وقتی که مریم برایاش لالایی میخواند و به
خواب میرفت.
در آینه موهایاش را شانه میزند، تنها عکس دو
نفری پدر و مادرش را ورانداز میکند و سرکوفت پارسال عمهاش مثل پتک مغزش را میکوبد،
که چرا روبان مشکی را از کنج عکس برداشته است.
یک نگاه به کل خانه می اندازد، فقط یک دست مبل
کرم رنگ است که توجهاش را جلب میکند آن هم به خاطر اینکه یکی از مبلها برایاش
دست تکان میدهد. خیلی وقت است که دست تکان میدهد. از زمانی که مریم جفتپا پریده
بود رویاش و او هم برای احترام، فنرش را بیرون داده بود. ولی اینبار داشت با
اللهیار بایبای میکرد!
راهپلهی آشنای سنگی منتظر گامهایاش بود.
مثل همیشه اللهیار به یاد شش سالگیاش افتاد که همین پلههای صبور و مهربان چهگونه
پای چپاش را شکسته بودند.
وارد حیاط میشود، نفس عمیقی میکشد و برای
اولین بار احساس میکند که داشتن یک خانهی ویلایی در این دیار خانههای نردبانی
چه غنیمتیست. صبح عجیبیست. مانند صبح شب یلدا. هیچچیز به جز زندگی نمیبیند،
آرام به سمت زندگی میرود، انگار خورشید فرش طلایی برایاش پهن کرده است. دستی به
تنهی زمختاش میکشد. وقتی اللهیار به دنیا آمده بود، پدرش این درخت را کاشته بود.
به همین خاطر اسماش را زندگی گذاشته بود.
حالا دیگر زمان موعود فرا رسیده است. نیاز به
انجام کاری نیست چون همه چیز آماده است، یک هفته است که اللهیار همه چیز را آماده
کرده است.
بالای صندلی چوبی موریانه خورده میرود و حلقهی
طنابی را که به قویترین شاخهی زندگی بسته به گردناش میاندازند و گره را سفت میکند.
سوزش مطبوعی دور گردناش احساس میکند، سردش شده، چشماناش را میبندد، ولی نمیخواهد
به هیچ چیز فکر کند. دستهایاش را مشت میکند و صندلی را از زیر پایاش سُر میدهد.
ناگهان فشاری ده برابر فشار وزناش را روی حنجرهاش احساس میکند، گره پشت گردناش
بین دو مهرهی ستون فقراتاش قفل شده. درد عجیبیست. در یک لحظه انبوهی از افکار
به ذهناش هجوم میآورد و چشماناش سیاهی میرود.
صدایی صدایاش میکند. اللهیار پلکهایاش را
با سنگینی باز میکند و خورشید از پشت شاخهی شکستهی زندگی همچنان میدرخشد.

ددی می دونستم که داستان خوب تموم میشه! اگه بد تموم میشد که بهت شک میکردم!
شادم شاد!
امروز عصر خوبی بود. یه عصر شاد و زیبا. ممنونم ازت.