توضیح : تا به حال 53 قطعه درباره «مرگ» نگاشته ام که همه آنها در نسبتی متفاوت با «زندگی» قرار دارند .این قطعات به شدت با هم در تناقض و تقابل اند و این پیش و بیش از هر چیز مولود خود مرگ و زندگی است، مولود این که شاید هیچ 2 پدیده ای در جهان تا بدین سطح توامان در نفی و تایید یکدیگر نباشند.خصلتی که شاید بتوان آن را نمونه عالی دیالکتیکی دانست… شاید همین خصلت است که ما را وا می دارد هر آن دم که از «مرگ و حیات» سخن می گوییم کلمات وجهه ای شاعرانه می یابند.
*علارغم یکه بودن «تجربه مرگ» و تحقق آن ، تجربه «در معرض مرگ بودن» تجربه واحدی نیست . یکی از قابل تامل ترین شکل این تجربه ، تجربه از دست دادن اطرافیان است . چرا که در عین حال فرد به واسطه از دست دادن «کس» در شکلی از تجربه مرگ قرار می گیرد اما نسبت و فاصله خود را با مرگ جهت اندیشیدن حفظ می کند ، هر چند که هر چه در این باره می اندیشد این تجربه ناشناخته تر و نهان تر می گردد.در این میان واکنش ما به واسطه سوگواری یا “Mourning” جهت پذیرش «فقدان» شاید بیش از هر چیز مولود انتظار باشد، انتظار ادامه یافتن زندگی انسانی که اینک بی حس در کنار ما قرار دارد . انتظاری که خود پیشاپیش مشمول مرگ و «هیچ و پوچ» می گردد.

بی شک نمی توان ” ابژه” (بدن مرده) را «هیچ و پوچ» دانست. «هیچ و پوچ» عنصر نمادین و برچسبی است که تهدید قریب الوقوع فروپاشی و عدم واکنش به انتظارات آن را قوت می بخشد.در واقع جسد پاسخی به چنین ترسی است . همه اینها این ابژه را چیزی کمتر از هیچ و بدتر از هیچ می نمایاند و مهر «هیچ و پوچ» زدن به واقع اعتراض ما مبنی بر تحقیر و امتناع از دیدن و باور کردن است.
مرگ یک «موجود» با تولد موجودی دیگر هم بسته می شود ، وقوع اش را خبر می دهد و آن را امکان پذیر می سازد . زندگی همواره محصولی است از تجزیه و تلاشی زندگی…
زندگی وامدار مرگ که محو و ناپدید می شود، سپس به فسادی که از پی مرگ می آید ، فسادی که ماده ضروری بر ظهور بی وقفه موجودات جدید به جهان را به چرخه تغییر حیات بازپس می فرستد . این واکنش به قوی ترین شکل در بشر وجود دارد و بدین سان هراس از مرگ نه تنها با نابودی فرد ، بلکه با کون و فسادی که جسد مرده فرد را به آشوب عام و فراگیر حیات باز می گرداند . در واقع ، احترام عمیق بهتصویر پر هیبت مرگ و تعفن بر آمده از آن باید با وضعیت مشمئز کننده ابتدایی زندگی ، یکسان تلقی شوند.در نظر مردمان بدوی ، مرحله تجزیه و تلاشی جسد ، لحظه عظیم ترین رنج و عذاب است . وقتی استخوان ها سفید و عریانند به اندازه جسد در حال فساد که طعمه کرم هاست غیر قابل تحمل نیستند .بازماندگان ، در هراس و وحشت بر آمده از فساد جسد ، به نحوی مبهم کینه و عداوتی را می بینند که از سوی شخص مرده به آنها فرا فکنده شده است ، کینه و عداوتی که مناسک سوگواری در جهت فرونشاندن و تسکسن آن است . اما از آن پس احساس بازماندگان این است که استخوان های سفید به راستی شاهدی بر آن تسلی است . در نظر آنان استخوان ها ابژه های تکریم و احترامند و نخستین نقاب وجاهت و وقار را بر مرگ کشانده و آن را تحمل پذیر می کنند ؛ با این همه مرگ دردناک است ولی از فعالیت عفونت زا و زهر آگین فساد بری است.
استخوان ها هیچگاه بازماندگان را قربانی تهدید انزجار نمی کنند و بدین سو روابط نزدیک میان فروپاشی ، جوشش وفیضان حیات و مرگ را خاتمه می بخشند.
ادامه دارد…
عکس از علیرضا سلطانی.

نقد و نظر خود را بنويسيد