“زمانی من، جوانگ جو، به خواب دیدم که پروانه ای هستم که در اطراف می پرد، با تمام نیازهای یک پروانه و در خیالات خود یک پروانه بودم و از وجود انسانی خویش بی خبر. ناگهان از خواب جستم و خود را دیدم که جوانگ جو هستم . اینک نمی دانم که من انسانی بودم که خواب پروانه ای دیده و یا پروانه ای هستم که خواب می بیند و خود را انسان می پندارد…”
جوانگ جو - فیلسوف چین باستان

نیو در یکی از سکانس های ابتدائی ماتریکس 1 : تا حالا این حس رو داشتی که مطمئنی نباشی که بیداری یا هنوز داری خواب می بینی ؟
مورفیوس : تا حالا خوابی دیدی که مطمئن باشی واقعیت داره ؟
چی میشد اگه نمی تونستی از اون بیدار بشی نیو ؟ در اون صورت چطور می تونستی بین دنیای واقعی و دنیای خواب تفاوتی قائل بشی ؟
“زندگی ما ، اجزایی از یک رویای بزرگ توسط یک رویا بین واحد است که درآن همه ی شخصیت ها نیز رویا بین اند!”
آرتور شوپنهاور
سه گانه ی ماتریکس علاوه بر لایه سطحی اکشن و علمی تخیلی خویش دارای دو لایه ی فلسفی و عرفانی عمیق است که لایه عرفانی آن از یک بخش کاملا مذهبی تشکیل شده است چرا که همسان سازی های بسیاری مابین شخصیت نیو و عیسی مسیح در فیلم مشاهده می شود که اوج آن در صحنه ی پایانی اپیزود سوم شکل می گیرد ؛ آنجا که بدن نیو به حالت صلیب قرار گرفته و نور از وجودش به بیرون می جهد و شکل یک صلیب را به خود می گیرد .
در ماتریکس ، بیننده با مسائلی مانند شک ، جبر و اختیار ، تقدیر ، واقعیت ، حقیقت ، ایمان ، معرفت و … رو برو می شود که در مورد نمود هر یک از این مفاهیم در فیلم بسیار سخن می توان راند .
در این نوشتار سعی شده است به مسئله ی تولد و مرگ و نمود این دو مفهوم غیر گسسته ی زندگی آدمی در سه گانه ی ماتریکس پرداخته شود .
نیو نماد انسانیست که بدنبال چرایی خویش و جهانی که در آن قرار دارد و ماهیت آفریننده ی احتمالی آن است .
بازیگری که پی به وجود بازی و نقش خود در آن برده است و اکنون بدنبال راهی برای خروج از میدان بازیست ؛ راهی به سوی زندگی و حیات …
ترینیتی : لطفا فقط گوش کن ! من می دونم چرا الان اینجا هستی … می دونم چرا خانواده ات و دوستانت رو ترک کردی … می دونم چرا خونه و زندگیت رو ول کردی که به این شهر بیای … تو دنبال او می گردی … همه ی اینها رو می دونم چون خود من هم بدنبال همین ها اومدم اما وقتی پیدا کردم بهم گفت که در واقع به دنبال یک پاسخ بودم نه دنبال او .
این همون سوالیه که تو رو تا اینجا کشونده . تو این سوال رو خوب می شناسی . همون که من می شناسم … سوالی که هر هکری از خودش می پرسه … تو می دونی سوال مهم چیه ؟
نیو : اینکه ” ماتریکس چیه ؟ ”
ترینیتی : وقتی این سوال رو ازش پرسیدم بهم گفت که هیچ کس نمی تونه پاسخ این سوال رو به درستی بده … هر کسی خودش باید ببینه تا باور کنه … پاسخ اون بیرونه نیو … و داره دنبالت می گرده و بالاخره هم پیدات می کنه ، به شرطی که خودت بخواهی که پیدات کنه !
مورفیوس : بذار برات بگم چرا اینجا هستی . تو اینجا هستی چون چیزی رو می دونی . چیزی که می دونی قابل توصیف نیست اما تو احساسش می کنی . تمام عمر احساسش کرده ای . این که یک جای کار این دنیا اشکال داره … نمی دونی اشکال از کجاست ولی می دونی که یه چیزی هست . چیزی که مثل خوره به جونت می افته و دیوونه ات می کنه . این همون احساسیه که تو رو به اینجا و پیش من کشونده . می دونی راجع به چی حرف می زنم ؟
نیو : ” ماتریکس ؟ “
مورفیوس : می خوای بدونی اون چیه ؟
” ماتریکس ” همه جا هست . دور تا دور ما ، حتی در همین اتاق . می تونی از پنجره یا از تلویزیون ببینیش . تو اداره یا کلیسا احساسش می کنی یا وقتی داری مالیات میدی … اون دنیاییه که جلوی چشمهات رو گرفته تا از دیدن حقیقت محروم باشی .
نیو : کدوم حقیقت ؟ مورفیوس : این که تو یک برده ای مثل بقیه . تو در قالبی محدود و از پیش تعیین شده با غل و زنجیر متولد شده ای و قادر نیستی چیزی رو بچشی ، بو بکشی یا لمس کنی … زندانی که ذهنت رو به اسارت گرفته. نیو : ما الان داخل یک برنامه ی کامپیوتری هستیم ؟
مورفیوس : وحشتناکه ، نه ؟
نیو : یعنی این واقعی نیست ؟
مورفیوس : چه چیزی واقعیه ؟ تعریف تو از ” واقعی بودن ” چیه ؟ اگه منظورت اون چیزیه که با حواس پنج گانه ات درک می کنی ، اون چیزی که می چشی ، بو می کشی یا می بینی ، همه و همه چیزی نیست جز یه سری سیگنال الکتریکی که مغزت اون ها رو ترجمه و تفسیر می کنه …
گر نقل و کباب و گر می ناب خوری
می دانک به خواب در ، همی آب خوری !
چون برخیزی ز خواب ، باشی تشنه
سودت نکند آب که در خواب خوری !
(مولانا)
بدین ترتیب نیو ( طالب) با مورفیوس ( راهنما ) روبرو می شود . مورفیوس از او می خواهد بین ماندن در همین دنیای واقعی (خواب) و یا ادامه مسیر تا رسیدن به حقیقت (بیداری) انتخاب کند که در این جا اشاره ای مستقیم به مسئله ی اختیار وجود دارد .
مورفیوس : این آخرین فرصت توست . بعد از این هیچ راه بازگشتی وجود نداره . اگه قرص آبی رو بخوری همه چیز تموم میشه . در تخت خوابت از خواب می پری و هر آنچه رو که بخوای باور می کنی .
اگه قرص قرمز رو بخوری ، در سرزمین عجایب موندگار میشی و من به تو نشون می دم که این لونه ی خرگوش چقدر عمیقه …
نیو قرص قرمز را انتخاب می کند و پس از انجام مراحلی که منجر به جدایی اش از محفظه ی قرمز رنگ پیله مانندی است پا به دنیای حقیقی می گذارد . پیله استعاره از جنین مادر است ، لوله ای که متصل به پشت نیو است نمادی از لوله ی متصل به ناف نوزاد است و لحظه ی جدا شدن لوله از بدن نیو یادآور بریدن بند ناف است . دالان لوله مانندی که نیو از طریق آن خارج می شود همان زهدان است . استعاره ای از خروج کودک از رحم و جدایی او از مادر و تولد او . در اینجا نیو با خروج از پیله تولدی نمادین دارد .

مورفیوس بعد از جداسازی نیو از پیله : به دنیای حقیقی خوش اومدی نیو !
و در سکانس بعدی :
مورفیوس : به صحرای حقیقت خوش اومدی .
و اما مرگی که برای نیو در انتهای قسمت اول فیلم اتفاق می افتد .
در انتهای قسمت اول فیلم نیو پس از مردن با بوسه ی عشق از دنیای مرگ باز می گردد . این حادثه ای ناممکن است اما قدرت عشق بی پایان می نماید .
عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها …
شخص ترینیتی حامل این عشق است . ترینیتی به معنای جاودانگیست و اشاره به جاودانگی عشق دارد .
نیو تولدی دیگری می یابد . تولدی از جنسی دیگر . تولدی که نه در عرض بلکه در طول رخ می دهد .
نیو به درجه ی معرفت می رسد .
نیو اکنون دنیای اطرافش را بصورت مجموعه ای از کدها و علائم ریاضی مربوط به نرم افزار ماتریکس می بیند . اینک نقش پرده از جلوی چشمان او کنار رفته و قادر به مشاهده ی ماهیت حقیقی دنیای پیرامونش است .
منصور حلاج : “معرفت ، یعنی دیدن اشیا و هلاک همه در معنی .”
در این لحظه دیگر هیچ قدرتی تاب ایستادگی در برابر او را ندارد در حالی که او دیگر حتی نیازی به جاخالی دادن در برابر گلوله های شلیک شده بسمتش ندارد . او فقط می گوید : نه ، و گلوله ها در جایشان میخکوب می شوند .
در پایان اشاره ای هم به انتهای قسمت سوم فیلم می کنیم .
بظاهر نیو پس از نبرد با بازرس اسمیت و نابودی وی می میرد . نیو به نیروانا می رسد . به رستگاری . او خود را در راه نجات جان ساکنان زایان فدا می کند .
به یاد داشته باشیم که اوراکل در پاسخ به سوال دختر بچه که ” آیا نیو باز می گردد و دوباره او را می بیند؟ ” چه جوابی می دهد : گمان می کنم .
تولد و بازگشت دوباره ی منجی همانگونه که به پیروان مسیح بشارت داده شده است …

( برای تالیف این نوشته از برخی ارجاعات و تاویلات کتاب “ماتریکس مکاشفه قرن” نوشته ی برادران واچوفسکی ( کارگردانان فیلم ) و ترجمه و تالیف سارا صفاتی و فرهاد ارکانی استفاده شده است .)

dooste aziz besiar naghde zibayi bood, movafagh bashid