لاکؤی

وقتی به دنیا آمدم هنوز ساخته نشده بود. حتا سرگرم ساخته شدن‌اش هم نبودند.

وقتی 4 سال‌ام بود و یک بند نطق می فرمودم و شعر دکلمه می کردم و بلد بودم مراقب خواهر و برادرم باشم، به دنیا آمد.

وقتی 5 سال‌ام بود هنوز راه نمی‌رفت. من اما در یازده ماهگی‌ام چهارنعل می‌تاختم، شاید در بن‌بست، اما می‌تاختم…

وقتی 11 سال‌ام بود و کتاب تعیین جنسیت فرزند را می‌خواندم، هنوز بلد نبود اسم‌اش را بنویسد.

وقتی 12 سال‌ام شد و انارهای‌ام نیش زدند و به مدرسه‌ی ماهانه مشرف شدم، خانه‌نشین‌ام کردند و او در کوچه‌ها بازی می‌کرد.

وقتی انارهای‌ام با سرعت سرسام‌آوری رسیده شدند و مجبور بودم در زیر لباس‌های گشاد پنهان‌شان کنم، او به مردانگی‌اش می‌نازید. فراز و فرودهای بدن‌ام اما، همیشه باعث دردسرم بودند.

شاید طرز دفع ادرارش که نوعی غلبه بر جاذبه‌ی زمین را نشان می‌داد، برای‌اش این همه مایه‌ی مباهات بود. (این توجیه آن افتخار ابلهانه را در جنس دوم دوبوار خوانده بودم.)

افتخار برای آنچه تصادفی به من داده شده، به نظرم احمقانه بود و هست.

وقتی دبیرستانی بودم و اجازه نداشتم تنهایی به ساحل دریا روم، شناگر ماهری شده بود.

می‌گفت غروب‌هنگام که از شنا باز می‌گشت، مدت‌ها به خورشید خیره می‌شد و فکر می‌کرد به زمین و زمان. آن هنگام، من اما در کنج خانه و بین کتاب‌های‌ام در اندیشه‌ی بهتر کردن دنیا بودم.

وقتی به من می‌گفتند در صدف باقی بمانم و انارهای‌ام را پنهان کنم و بلند نخندم و ندوم و «تبرج» نکنم، به او افتخار می‌کردند که زبان دخترها را بلد است و فاتح الفتوح.

وقتی دانشجو بودم، انگاری تازه فهمیده بود جنس لطیفی هم وجود دارد و به قول خودش به شهود رسید.

دنیا را با زن‌ها کشف می کرد. از سلف شکسپیر بود و به عیش و عشرت می‌پرداخت. من اما مثل خواهر شکسپیر در خانه محبوس بودم…

وقتی 22 سال‌ام شد، بارها و بارها در کوه و جنگل خوابیده بود و در دریاچه‌ی سد سپیدرود شنا کرده بود و من با حسرت فقط نگاه‌اش می‌کردم.

هنوز در نظرم او پسربچه‌ای بود که هیچ بارش نبود… نه به قدر من کتاب خوانده بود و نه مثل من می‌توانست حرف بزند. قدر من هم ریاضی بلد نبود.

22 را به 23 و… به 27 رساندم و از روشن‌فکری مردم سرزمین‌ام بالا آوردم که به من گفت خود را اصلن روشن‌فکر نمی‌داند. خوش می‌داشتم اهل ژست و ادا نبود. و نیک می‌دانم مرام و معرفت‌اش از همه‌ی روشن‌فکرهای هرزه‌ای که دیده‌ام بیش‌تر بود و هست.

گذرمان روزی به محله‌ای قدیمی و محروم شهر افتاد.

من از آن محله‌ی خلاف‌پرور، هیچ نمی‌دانستم. به من گفت تمام قهوه‌خانه‌های این محل را رفته است! وبا دزد و قاچاق‌چی و معتادش دم‌خور بوده است.

حتمن چشمان‌ام شده بود قد دو تومانی که توضیح‌ام داد: «صداقت این‌ها بیش‌تر جذب‌ام می‌کند. باور کن آدم‌های خارج این قهوه‌خانه‌ها، به‌تر از این‌ها نیستند، که گاه بدترند؛ فقط جلد وپوست‌شان فرق می‌کند. باورش برای تو که قاموس‌ات صفر و یک است، سخت است. این مردها هم عاشق می‌شوند و برای زن و بچه‌های‌شان غصه می‌خورند.»

آخر چه‌گونه حاضر است با کسی حرف بزند که ساقی مواد است؟

معتادها حتا حیوان هم نیستند. آن‌ها از عشق چه می‌فهمند؟

جواب‌ام داد «او که خرده‌فروش است، حتا از بدی کاری که می‌کند خبر ندارد و فکر نمی‌کند به بلایی که سر دیگری می‌آورد. شعور و درک‌اش نمی‌رسد. اما او که آگاهانه خلاف می‌کند…»

یادم افتاد شرح تئاتری شنیده بودم از محکومین به مرگ قاچاق‌چیان مواد در انتظار اعدام و مسئول اصلی هیچ‌گاه در بند نمی‌شد.

باری کنار خیابان زنی را با موهایی زرد (کعينه گندم‌زار و نه البته به آن زیبایی) و هفت‌صد قلم آرایش دیدیم. مو بر تن‌ام راست شد. و به عادت اشمئزاز شدن‌ام، لرزیدم.

سنگینی نگاه متعجب‌اش را که حس کردم، با انزجار گفتم بیزارم از روسپیان.

بر مردان حرجی نیست؛ ذات‌شان متفاوت است.

سخن آن دوست‌ام که گفته بود ما مردها می‌خواهیم با همه باشیم.

گر عشق و بودن با یک نفر را انتخاب کنیم باید همیشه با خود مبارزه کنیم. «مثال اعلای جهاد اکبر» را هم متذکر شدم.

گفتم‌اش به کلمه‌ی جن.ده دقت کرده‌ای؟ پستی و زشتی ازاین کلمه می‌بارد. انگاری با گفتن و شنیدن‌اش ناخن بر دیوار می‌کشی.

از نظر من جن.ده کسی‌ست که با معشوق دیگری می‌خوابد و کابوس آن دیگری را حقیقت می‌کند و خود را از برای پول، عشق و یا هرچه دیگر، در برابر مردی حقیر می‌کند.

مرده‌شوری را که نگرفته‌اند. مطمئن‌ام حتا یک بار هم به غسال‌خانه نرفته‌اند.

جواب‌ام داد: «یک مرده‌شوی برای شهری کافی‌ست و به تعداد مردان شهر و حتا بیشتر جن.ده نیاز است.»

«با این مدرک دهان‌پرکن‌ات چه‌قدر دنبال کار گشتی؟» سکوت کردم…

نمی‌خواهم از پشت پنجره دنیا را ببینم. من می‌خواهم جای او باشم. جای او…


توضيح بخش ادبيات فارسی: متنی که خوانديد، ابتدا قرار بود که در بخش اجتماعی قرار گيرد و بعدتر با توجه به بحث‌های پيش آمده به بخش ادبيات فارسی آمد. گرچه هنوز هم دبيران بخش ادبيات فارسی اين مطلب را همان‌قدر اجتماعی می‌دانند که ادبی‌ست و چون تصميم‌گيری در اين باره بسيار دشوار می‌نمايد، می‌توان با اين توضيح از خواننده‌ی گيلانيان پوزش خواست که مرزبندی موضوعی برای نوشته‌های انديشی و ادبی، اغلب به همين دشواری و بحث‌انگيزی خواهد بود!

امين حسن‌پور و ميرعماد موسوی.

---------------------------------------------------------------

1 نقد و نظر

donya نوشته:

ba salam
hamvatane ve hamshahri aziz
jaleb beyan kardid amma azizam jayeh khodat bash ,mitoni az on yad begiri amma khodat bash ba in nevashtehayeh ghashangat
ba behterinha barayeh to hamvatan aziz

نقد و نظر خود را بنويسيد