آرش سیگارچی

«مرگ» و «تولد» هر چند به ظاهر از تضادهای دنیا هستند اما به نظر من زیبایی‌های خاص خودشان را دارند ؛ تعجب می‌كنید ؟! بله، زیبایی‌های خاص خودشان را دارند كه گاه برمبنای این زیبایی‌ها می‌توان آن دو را مشابه دانست.

مثلا مرگ را می‌توان یك تولد دانست كه «آدمی را به دنیای دیگری وارد می‌كند»؛ چه باشد، چه نباشد! و می‌توان اینگونه تعبیر كرد “تولد نیز یك مرگ است” برای همه دورانی كه در بطن مادرمان زنده بوده ایم و با تولد - یا همان مرگ - پا به دنیای دیگری گذاشته ایم. راستی كسی از آن زندگی در بطن مادر خاطراتی دارد؟ كسی یادش مانده آنجا برای احقاق حقوق زنان كمپین بوده ؟ و آیا اگر در انتخاباتی شركت كرده با نظارت استصوابی بوده یا… بگذریم. مرگ و تولد از قدیمی ترین موضوعات بشر‌ست كه با او بوده و شاید به همین دلیل ( همین همیشه بودن )، آدمی را كمتر به آن واداشته كه در موردش دست به كاوش بزند.

یادم هست چند سال پیش “ناصر تقوایی” فیلمی مستند از “احمد شاملو” شاعر توانای كشورمان ساخته بود كه بخشی از آن به گفتگوی “محمود دولت آبادی” با شاملو اختصاص داشت. او وقتی از شاملو پرسید نظرت در مورد تولد چیست، شاملو گفت “تنها چیزی‌ست كه دست خود آدم نیست، هیچ آدمی بر تولد خودش اختیار ندارد”. دولت آبادی رندانه پرسید “پس مرگ چی ؟” و البته شاملو كه زندگی گویا برایش یك قطعه شعر همیشگی بود،‌رندانه تر پاسخ داد “از آن نیز گریزی نیست. هركس بدنیا بیاید لاجرم روزی خواهد مرد” ادامه بحث شان به ماهیت آنچه در این میان می‌ماند - كه زندگی نامیده می‌شود - اختصاص داشت كه بگذریم. واقعیت همین‌ست. همه ما بدون میل، علاقه، رغبت و حتی انتخاب، تنها براساس اراده یك جفت آدم دیگر -كه از قضا پدر و مادر نام دارند - به این دنیا می‌آییم. در مورد تولد،‌ خودمان محصول یك تصادف هستیم و اگر همه تلاش مان را جمع كنیم می‌توانیم در تولد یك یا چند انسان دیگر موثر باشیم. این همه ارتباط آدمی‌ست با تولد. اما مرگ، یا بقول شاملو، همان كه از او گریزی نیست؛ همه ی ما كه زنده ایم در آستانه مرگ ایم. همین مساله كمی موضوع را غم ناك، دردناك و البته چند ناك دیگر می‌كند! مشكل بزرگ بشریت همین ترس از پایان است. همین كه بدانیم بعد از صباحی، باید بمیریم. آیا این ترسناك است؟ آیا هر مرگی همراه با پایان‌ست ؟ مثلا نیوتن با مرگش مرده است؟ مثلا بقول اینها كه هر سال به یاد امام حسین بر سر و سینه می‌زنند، آیا امام شان با مردن پایان یافت ؟

بر می‌گردم به دوتجربه شخصی. در زندان جمهوری اسلامی بودم كه برادرم را در تصادفی از دست دادم. “اشكان” سه روز قبل از مرگ به ملاقات من آمده بود. درست سه روز بعد من را به مرخصی فرستادند تا در مراسم تشییع برادرم حضور داشته باشم. اشكان همان اشكان بود. با چشمان به رنگ آبی اش و چون برعكس سایر مرده‌ها، چشمش بسته نبود، داشت من را نگاه می‌كرد. فیلم “21 گرم” را اگر دیده باشید، آن لحظات آخر كه بازیگر نقش اول فیلم، دارد جان می‌دهد، صدایی به شما یادآوری می‌كند كه “وقتی آدمی می‌میرد، 21 گرم از وزن او كاسته می‌شود. وزنی معادل یك جفت پر مگس یا یك سرسوزن شكلات.” من آن لحظه ترازو نداشتم كه ببینم برادرم 21 گرم وزن اش را از دست داده یا نه. آنچه برای من مهم بود اینكه آن موجود زنده و توانایی كه 3 روز پیش دیده بودم دیگر هیچ حركتی نداشت و به باور همه حاضران مرده بود. نمی دانم این از بد شانسی او بود یا بد شانسی ماست؟ اینكه او بعد از مدت كوتاهی از این زندگی گریز ناپذیر خلاص شد و ما باید همچنان زنده باشیم ؟ این چیزی‌ست كه یك بحث فلسفی می‌خواهد كه در توان من نیست. اما تجربه دوم، باز در زندان بودم كه به بیماری سرطان زبان و غدد لنفاوی دچار شدم. چیزی عجیب و البته مرگبار. اینبار مرگ نه برای همسایه و مثلا برادر، ‌بلكه موضوع و فاعل مرگ، من بودم. چه باید می‌كردم ؟ می‌توانستم سنگ به در خانه خدا بزنم و گله كنم. یا مثل مادرم بگویم ” آخ خدا، چه بی رحمی. اول اشكان را از من گرفتی و حالا آرش… ” مسخره بود. نمی توانستم تصور كنم كه یك نیروی معنوی دارد یكی یكی اعضای خانواده ام را از دنیا می‌برد! به خودم رجوع كردم تا ببینم من آیا می‌خواهم زنده بمانم یا نه. پاسخ این سوال خیلی مهم بود.متاسفانه برادر من اشكان و یا دیگرانی كه مردن آن لحظه طلایی را نداشتند یا به سادگی از دست دادند. وقتی برادر من می‌توانست در آن خودرو با آن راننده ناشی حضور نداشته باشد، حتما زنده می‌ماند. یا بیماری كه وقتی سایه سرطان را برسرش دید قافیه باخت، می‌توانست هوشمندانه به مبارزه بپردازد. من فكر می‌كنم خیلی از ما آدم‌ها وقتی به نزدیكی مرگ می‌رسیم می‌ترسیم و قالب تهی می‌كنیم. برگردیم به روایت دوم من از مرگ. بالاخره من تصمیم گرفتم كه مدت بیشتری زنده بمانم. از تمام ابزارهای اطرافم هم برای این مساله كمك گرفتم. خوشحالم كه الان زنده هستم. با همه رنج، سختی و البته تلاش هایی كه كردم. فكر می‌كنم پیروزی من در جدال با مرگ در یك كلمه خلاصه شده بود و آن اینكه من هرگز از مرگ نترسیدم. به نظر من مرگ اصلا هم ترسناك نیست. وقتی آدم بداند كه همه باید روزی بمیرند، اصلا مرگ برایش حل می‌شود. دیگر خیلی اتفاقات در زندگی آدم‌ها پیش نمی آید. مثلا سر هم را كلاه نمی گذارند، مثلا حق هم را نمی خورند، مثلا حرص نمی زنند و… اما فارغ از همه ی اینها بین دو واژه تولد و مرگ، ما ایرانی‌ها بدجور به كلمه دوم یعنی مرگ چسبیده ایم. مثلا دولت ما همه توانش را می‌گذارد تا روز ولادت امام رضا را از ایام تعطیل خارج كند و به جایش روز مرگ این امام را تعطیل كند. جالب‌ست در آمریكا این تجربه برعكس است. روز مرگ‌ها زیاد اهمیت ندارد بلكه روزهای تولد ایام تعطیل است. نمونه اش روز آزادی عقیده و بزرگداشت مارتین لوتر كینگ در آمریكاست. این فرد كه یك سیاهپوست بود تلاش زیادی برای كسب حقوق سیاهان در آمریكا داشت و چهارم آوریل 1968 در هتلی در تنسی ترور شد. اما اینجا در آمریكا هر سال سومین دوشنبه ‍ژانویه را به مناسبت تولد لوتر كینگ تعطیل می‌كنند. خب این فرق دو ملت یا حداقل دو دولت است. یكی مرگ محور و دیگری تولد محور. برای همین‌ست كه عنوان این نوشتار را گذاشته ام “مرگ بر تولد”. چون گویا در سرزمین پدری، مرگ مهمتر از تولد است. در حالیكه به نظر من اینگونه نیست. مرگ سرنوشت محتوم همه ماست. همه ما اگر هنر داشته باشیم می‌توانیم در تولد آدم‌های مهم جامعه نقش داشته باشیم. نه، منظورم پروسه سنتی ازدواج، ‌زایمان و بچه داری نیست. من می‌گویم همه ما می‌توانیم با شناخت خودمان، پس از آن تولد كلاسیك كه داشته ایم، اینبار با تكیه بر جوهر فردی مان، با یاری از خرد بدن، یكبار دیگر متولد شویم. شخصیتی را در خودمان تولید و تولد كنیم كه به جامعه كمك كند به زندگی افتخار كند چرا كه دیری نخواهد پایید كه ما نیزخواهیم مرد اما خوش به حال آنانكه مردند اما در دل دیگران جای گرفتند و ما اكنون به خاطر هنر، شخصیت، فرهنگ و… برای آنها احترام قائلیم. در ذهن تان چند اسم را مجسم كنید : حافظ، تختی، علی ابن ابیطالب، شاملو و….
واشینگتن - 27 اسفند 1386

---------------------------------------------------------------

2 نقد و نظر

نشر گپ نوشته:

عالی بود.این جوان با ذکر این دو مثال به ویژه داستان رهایی از چنگال مرگ و برگشت دوباره به آغوش زندگی نکته مهمیرا بیان نمود زیراکمتر افرادی این مسیر را طی می کنند تا اندیشه های آن لحضات را به عنوان تجربه به دیگران انتقال دهند.
یادم است زنده یاد دکتر محمود بهزاد نیز همواره پس از رهایی از بیماریها,اینچنین می گفت :به عزراییل گفتم برو فعلا زود است!؟
نشر گپ

Dr Parhizi نوشته:

shoma masaleh khobi ra matrah kardid weli elat an ra bejan nakardid ke chara iraniha hamishe be margh bishtar arsesh ghal shadand ta be Zandegi ja jashne in mashale falsafi we be mazhab shia bar migardad ke az hezaran sal migoijm ke emam hosein ma ra koshtand we ma az hame donja talab karim we ta be emrooz narahat in mazaleh mibashim zira ma iraniha hamish aza ra bishtar az jashn dost darim betor masal khande ra ro khajaban bad midanim we ghaireh behtar bod kami ham az tawalod khod jashn bagirim ta az margh familhai chod betor masal waghti bastagane ma mimirand ta sagard shan 10 bar aza migirim weli barai tawalod chod jek jashn dar sal namigirim we in jek masale farhang mazhab shia mibashad

نقد و نظر خود را بنويسيد